مولف ناشناخته
ديباچه 71
تاريخ شاهى ( فارسى )
براحتى از آن عبور كند ساختهاند . اما با همه تدبيرهائى كه به اين زن نسبت دادهاند « 1 » بازهم آنطور كه تواريخ نوشتهاند اين مادر ، و پسر شوهرش - يعنى تركان و حجاج با هم نساختند و حجاج ناچار از بيم ملكه بدهلى فرارى شد و چون سيورغتمش پسر قطب الدين در مورد كرمان كروفرى داشت ، قتلغ به تبريز بدربار مغول رفت كه سرخط فرمان كرمان بدست آورد ولى در آنجا درگذشت و دخترش بىبى تركان جسد او را بكرمان آورده دفن نمود « 2 » . اما در مورد تكميل مدرسه و گماشتن استادان بر آن بايد گفت كه اداره مدرسه را به عهده تاج الدين سديدى زوزنى ابو المفاخر محمد بن ابى القاسم محمود بن ابى عبد اللّه محمد بن على بن حسين بن يوسف طرازى سديدى زوزنى سپرده است
--> ( 1 ) - در باب هوشيارى و زيركى و قدرت اداره اين زن افسانهها و داستانهاى فراوانى داريم . شايد لطيفترين آنكه از يك « شم پليسى زنانه » حكايت مىكند اين باشد كه نوشتهاند : « . . . روزى صرافى پير ، نزد قتلغ تركان آمده گفت : سرمايه و جواهرات من گم شده است . خاتون پرسيد : در خانهات بيگانه هست ؟ گفت : نه گفت : زنت جوان است يا پير ؛ گفت : جوان قتلغ به حاجب خود گفت : قدرى از عطر خاصهء من بياور . سپس عطر را به آن مرد داد و گفت اين عطر را به زن خود بده . او چنين كرد . قتلغ ، عسسان و سرهنگان را فرمود كه در بازار و شهر جستجو كنيد ، و از هركس بوى اين عطر آيد ، او را نزد من آريد . بعد از چند روز ، سرهنگان ، جوانى را آوردند . قتلغ گفت : صندوقچهء صراف را حاضر كن ، و الا سياست خواهى ديد . ( معلوم شد كه بوى عطر خاصهء خاتون از او به مشام مىرسيده . و چنان مىنمايد كه خاتون با ذوق ، عطرى خاص خود تهيه مىديده كه هيچكس چون او نداشته است : يك عطر اختصاصى شاهانه ) . جوان ناچار صندوقچه را آورد . قتلغ آن را به صراف داد و به او گفت : زن خود را طلاق ده ! و او چنين كرد ! ( تاريخ كرمان ص 354 به نقل از تاريخ سياق ) . ( 2 ) - حمد اللّه مستوفى تاريخ گزيده چاپ ليدن ص 540